با نهایت تاثر از خبر درگذشت همسر استاد فریدون حقیقی و مادر استاد فرشاد حقیقی این غم جانسوز را به خانواده محترم ایشان تسلیت عرض می نمایم و از خداوند متعال طلب آمرزش و مغفرت جهت ایشان می نمایم هرچند اهل حق جایشان والاست امیددارم دست ما را هم بگیرند ...
ای غایب از نظر به خدا میسپارمتتا دامن کفن نکشم زیر پای خاکمحراب ابرویت بنما تا سحرگهیگر بایدم شدن سوی هاروت بابلیخواهم که پیش میرمت ای بیوفا طبیبصد جوی آب بستهام از دیده بر کنارخونم بریخت و از غم عشقم خلاص دادمیگریم و مرادم از این سیل اشکباربارم ده از کرم سوی خود تا به سوز دلحافظ شراب و شاهد و رندی نه وضع توست
جانم بسوختی و به دل دوست دارمتباور مکن که دست ز دامن بدارمتدست دعا برآرم و در گردن آرمتصد گونه جادویی بکنم تا بیارمتبیمار بازپرس که در انتظارمتبر بوی تخم مهر که در دل بکارمتمنت پذیر غمزه خنجر گذارمتتخم محبت است که در دل بکارمتدر پای دم به دم گهر از دیده بارمتفی الجمله میکنی و فرو میگذارمت
قدمت کارگاه مجذوب بیش از بیست سال بوده ومدیریت آن از ابتدا تا به کنون به عهده هنرمند گرامی و استاد ارجمند جناب آقای فریدون حقیقی بوده و میباشد.
معرفی سازهای تولیدی کارگاه :
ازسازهای تولیدی کارگاه میتوان به ساز آیینی تنبور اشاره کرد .این ساز به هر دو شکل چمنی (کاسه چند تکه) و کشکولی ( کاسه یک تکه) ساخته میشود. ساز عرفانی سه تار نیز به دو شکل ذکر شده
از تولیدات کارگاه میباشد.ساز ابداعی تن تار( که توسط استاد فقیدفرزانه سید خلیل عالی نژاد طرح ریزی و توسط استاد حقیقی پیکر بندی و ساخته گردید ) نیز از تولیدات این کارگاه است.
قسمت تعمیرات :
کارگاه ازبخش مجزایی تحت عنوان تعمیرات برخوردار است و ترمیم اکثر سازهای ایرانی در آن انجام
می پذیرد و خدماتی از قبیل تعویض صفحه و تعویض دسته در سازهای زهی تعمیر کاسه های شکسته و پرده بندی مجدد و زه اندازی مجدد و رنگ امیزی ساز به صورت سفارشی نیز در این قسمت انجام میپذیرد
به عزیزانی که برای اولین بار در وبلاگ تن تار مجذوب مهمان ما هستند توصیه میکنیم برای آشنا تر شدن با کارگاه مجذوب و تن تار از آرشیو هم بازدید بفرمایند.
روز بزرگداشت مولانا - آخرین شعر مولانا در حین وفات
گویند که حضرت سلطان ولد در مرض فوت مولانا از خدمت بی حد و رقت بسیار و
بی خوابی ، به غایت ضعیف شده بود و دایم نعره ها می زد و جامه ها پاره می
کرد و نوحه ها می نمود و اصلآ نمی غنود . همان شب حضرت مولانا فرمود
که"بهاالدین ! من خوشم. برو سری بنه و قدری بیاسا." چون حضرت ولد سر نهاد
و روانه شد این غزل را فرمود و چلبی حسام الدین می نوشت و اشکهای خونین می
ریخت :
به کوی میکده یا رب سحر چه مشغله بودحدیث عشق که از حرف و صوت مستغنیستمباحثی که در آن مجلس جنون میرفتدل از کرشمه ساقی به شکر بود ولیقیاس کردم و آن چشم جادوانه مستبگفتمش به لبم بوسهای حوالت کنز اخترم نظری سعد در ره است که دوشدهان یار که درمان درد حافظ داشت
که جوش شاهد و ساقی و شمع و مشعله بودبه ناله دف و نی در خروش و ولوله بودورای مدرسه و قال و قیل مساله بودز نامساعدی بختش اندکی گله بودهزار ساحر چون سامریش در گله بودبه خنده گفت کی ات با من این معامله بودمیان ماه و رخ یار من مقابله بودفغان که وقت مروت چه تنگ حوصله بود
مشکاتیان از سال ۱۳۵۶، همکاری با رادیو را زیر نظر هوشنگ ابتهاج آغاز کرد ولی پس از واقعه ۱۷شهریور ۱۳۵۷ از رادیو استعفا داد و مؤسسه چاووش را با همکاری هنرمندان گروه عارف و شیدا تشکیل داد. سپس با همکاری شهرام ناظری، تصنیف «مرا عاشق» را بر روی شعر مولانا ساخت. از سال ۱۳۵۸ تا سال ۱۳۶۷ با محمدرضا شجریان همکاری داشت که نتیجهٔ این همکاری، آثار ماندگاری چون بیداد، آستان جانان، سِرّ عشق، نوا و دستان بود. وی در همهٔ این آثار، به عنوان آهنگساز و نوازندهٔ سنتور (در سِرّ عشق به عنوان نوازندهٔ سهتار) همکاری داشت.
او در سالهای اخیر کارهای کمتری بیرون دادهاست و خود سرپرست یک گروه موسیقی مشهور بوده که بنا به گفتهٔ اعضای گروه به سبب کم کاری وی آن گروه از هم پاشید (در سال ۱۳۸۴). یکی از واپسین کارهای وی یک نوار تکنوازی بود که در سال ۱۳۸۴ نواخت و منتشر کرد. همچنین وی در روزهای ۶ تا ۹ آذر ۱۳۸۶ به عنوان سرپرست گروه عارف کنسرتی در تهران برگزار کرد که حمیدرضا نوربخش به عنوان خواننده در آن شرکت داشت.
مشکاتیان، کتابهای فراوانی در زمینهٔ سنتور و موسیقی ایرانی تألیف کردهاست. از این کتابها می توان به اثرهای رزم مشترک، شعر بی واژه، لاله بهار، بیداد و بیست قطعه برای سنتور اشاره نمود.
کلک مشکین تو روزی که ز ما یاد کندقاصد منزل سلمی که سلامت بادشامتحان کن که بسی گنج مرادت بدهندیا رب اندر دل آن خسرو شیرین اندازشاه را به بود از طاعت صدساله و زهدحالیا عشوه ناز تو ز بنیادم بردگوهر پاک تو از مدحت ما مستغنیستره نبردیم به مقصود خود اندر شیراز
ببرد اجر دو صد بنده که آزاد کندچه شود گر به سلامی دل ما شاد کندگر خرابی چو مرا لطف تو آباد کندکه به رحمت گذری بر سر فرهاد کندقدر یک ساعته عمری که در او داد کندتا دگرباره حکیمانه چه بنیاد کندفکر مشاطه چه با حسن خداداد کندخرم آن روز که حافظ ره بغداد کند
منم که گوشه میخانه خانقاه من استگرم ترانه چنگ صبوح نیست چه باکز پادشاه و گدا فارغم بحمداللهغرض ز مسجد و میخانهام وصال شماستمگر به تیغ اجل خیمه برکنم ور نیاز آن زمان که بر این آستان نهادم رویگناه اگر چه نبود اختیار ما حافظ
دعای پیر مغان ورد صبحگاه من استنوای من به سحر آه عذرخواه من استگدای خاک در دوست پادشاه من استجز این خیال ندارم خدا گواه من استرمیدن از در دولت نه رسم و راه من استفراز مسند خورشید تکیه گاه من استتو در طریق ادب باش و گو گناه من است
سلام ، سلام بر همراهان و یاران
چند وقت است که نتوانستم وبلاگ را به روز رسانی کنم .. کار دنیا ما را از رسیدن به
دوستاشتنهیایمان غافل کرد .... تفالی زدم به حافظ که خود بهترین روایت گر دل است !!
می گذرم ، می گذرم ز برای تو از جان می گذرم ، ز دیار تو گریان می گذرم اشک آهم ، زاد راهم می روم و دست دعا ، بر آسمان دارم دور از یاران افتان و خیزان ، می روم و دام بلا به پای جان دارم من و سوزِ عشق و خانه به دوشی ، من و شام هجر و کنج خموشی رهِ بی پایانی دارم من ، سر بی سامانی دارم من رهِ بی پایانی دارم من ، سر بی سامانی دارم من
من از شهر تو چون نالان می گذرم ، تنها سایه ی من باشد همسفرم این عشق تو مرا ، بنگر تا کجا کشانده دست از دلم بردار ، که دگر طاقتم نمانده دل سنگت کجا درد مرا می داند ، غم و رنج مرا تنها خدا می داند خدا می داند دل سنگت کجا درد مرا می داند ، غم و رنج مرا تنها خدا می داند خدا می داند