تنبور به هر کجا که رفته اصل آن از ایران است...
به نام دل ... برای دل ... به یاد دل می نوازم ...
می گذرم ، می گذرم
ز برای تو از جان می گذرم ،
ز دیار تو گریان می گذرم
اشک آهم ، زاد راهم
می روم و دست دعا ،
بر آسمان دارم
دور از یاران افتان و خیزان ،
می روم و دام بلا به پای جان دارم
من و سوزِ عشق و خانه به دوشی ،
من و شام هجر و کنج خموشی
رهِ بی پایانی دارم من ،
سر بی سامانی دارم من
رهِ بی پایانی دارم من ،
سر بی سامانی دارم من
من از شهر تو چون نالان می گذرم ،
تنها سایه ی من باشد همسفرم
این عشق تو مرا ،
بنگر تا کجا کشانده
دست از دلم بردار ،
که دگر طاقتم نمانده
دل سنگت کجا درد مرا می داند ،
غم و رنج مرا تنها خدا می داند
خدا می داند
دل سنگت کجا درد مرا می داند ،
غم و رنج مرا تنها خدا می داند
خدا می داند
رسالت هنر, بیرون کشیدن ناشناخته هاست از دل آشناترین چیزها. جبران خلیل جبران
ادامه...
ساز طرب عشق که داند که چه ساز است؟
کز زخمهی آن نه فلک اندر تک و تاز است
آورد به یک زخمه ، جهان را همه در رقص
خود جان و جهان نغمهی آن پردهنواز است
عالم چو صدایی است ازین پرده ، که داند
کین راه چه پرده ست و درین پرده چه راز است؟
رازی است درین پرده ، گر آن را بشناسی
دانی که حقیقت ز چه در بند مجاز است
معلوم کنی کز چه سبب خاطر محمود
پیوسته پریشان سر زلف ایاز است
محتاج نیاز دل عشاق چرا شد
حسن رخ خوبان ، که همه مایهی ناز است
عشق است که هر دم به دگر رنگ برآید
ناز است به جایی و یه یک جای نیاز است
در صورت عاشق چو درآید ، همه سوزاست
در کسوت معشوق چو آید ، همه ساز است
زان شعله که از روی بتان حسن برافروخت
قسم دل عشاق همه سوز و گداز است
راهی است ره عشق ، به غایت خوش و نزدیک
هر ره که جز این است ، همه دور و دراز است
مستی که خراب ره عشق است ، درین ره
خواب خوش مستیش همه عین نماز است
در صومعه چون راه ندادند مرا دوش
رفتم به در میکده ، دیدم که فراز است
از میکده آواز برآمد که عراقی
در باز تو خود را ، که در میکده باز است
...
سلام دوست هنرمند و گرامی
ممنون از حضور گرمتون
برقرار باشید
...